بهشت ارغوان | حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

بهشت ارغوان | حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

+ کپی کردن از مطالب بهشت ارغوان آزاد است. ان شاء الله لبخند حضرت زهرا نصیب همگیمون...

ختم صلوات

ختم صلوات به نیت سلامتی و تعجیل در ظهور امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف)

طبقه بندی موضوعی

در تا شهدا بخوانید

۱۸ مطلب با موضوع «فدک :: غصب» ثبت شده است

یکی از دلایل بازگردانده نشدن فدک به حضرت زهرا (س) نکته ای است که شارح سنی مذهب کتاب نهج البلاغه ، " ابن ابی الحدید معتزلی " متذکر می شود.

ابن ابی الحدید می نویسد(1): از علی بن فارقی ، مدرس و استاد مدرسه غریبه در شهر بغداد پرسیدم : آیا فاطمه(س)  در دعوی خویش در ماجرای فدک صادق بود ؟

پاسخ داد :آری .

گفتم : پس چگونه است که ابوبکر فدک را پس نداد ، در حالی که می دانست او راست گو می باشد؟

لبخندی زد و سخن لطیفی گفت : اگر آن روز ابوبکر به محض ادعای حضرت فاطمه (س)فدک را به او باز می گرداند و به راست گویی وی اعتراف می کرد ، فاطمه(س)  فردا روزمی آمد و خلافت همسرش را مطرح می کرد و ابوبکر را از مقامش دور می کرد و ابوبکر نیز در عدم قبول گفتار او عذر و بهانه ای نداشت ، زیرا خودش از قبل به صداقت آن بانو اعتراف کرده بود و بدون گواه و بینه ادعای وی را پذیرفته بود .



1) شرح نهج البلاغه ، ابن ابی الحدید : ج16،ص 284

 

قالَ علیه السلام:

«فَرَجَع أَبُوبَکر وَ عُمَر إِلی مَنْزِلِهِما»؛

امام صادق علیه السلام می فرماید: پس ابوبکر و عمر، هر یک به منزل خود بازگشتند.

«وَ بَعَثَ أَبُوبَکر إِلی عُمَر فَدَعاهُ، ثُمَّ قالَ لَه: أَما رَأَیْتَ مَجْلِسَ عَلِیٍّ مِنّا فی هذَا الْیَوْمِ»؛

و ابوبکر شخصی را به سراغ عمر فرستاد و او را به پیش خود خواند، آنگاه به عمر گفت: آیا برخورد امروز علی را با ما ندیدی؟

یعنی ندیدی علی علیه السلام امروز چگونه در حضور مردم آبروی ما را برد؟

«وَاللَّهِ لَئِنْ قَعَدَ مَقْعَداً آخَر لَیُفْسِدَنَّ عَلَیْنا أَمْرَنا»؛

به خدا قسم، اگر او یک نشست دیگری به این صورت داشته باشد، حکومت ما را بر ما فاسد (و متزلزل) خواهد ساخت. لذا از عمر نظرخواهی می کند:

«فَمَا الرَّأْی؟ فَقالَ عُمَر: الرَّأْیُ أَنْ تَأْمُرَ بِقَتْلِهِ»؛

نظر تو چیست؟ پس عمر گفت: به نظر من باید دستور دهی تا او را بکشند.

«قالَ: فَمَنْ یَقْتُلُه؟ قالَ: خالِدُ بْنُ الوَلید»؛

ابوبکر گفت: چه کسی (می تواند) او را بکشد؟ عمر گفت: خالد بن ولید!

عمر می دانست خالد بن ولید نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام خیلی کینه دارد، لذا او را پیشنهاد کرد.

«فَبَعَثا إلی خالِدِ بْنِ الْوَلید فَأَتاهُما فَقالا لَهُ: نُریدُ أَنْ نحْمِلَکَ عَلی أَمرٍ عَظیمٍ»؛

پس ابوبکر و عمر شخصی را نزد خالد بن ولید فرستادند و او هم به حضور آن دو رسید. پس آن دو گفتند: اراده کرده ایم که تو را به کار بزرگی وادار نماییم.

«قالَ: إِحْمِلانی عَلی ما شِئْتُما وَلَوْ عَلی قَتْلِ عَلِیِّ بْنِ أَبی طالب!»؛

خالد بن ولید به آن دو گفت: مرا بر هر آنچه می خواهید وادارید، اگر چه آن کار، کشتن علی بن ابیطالب باشد!

معلوم می شود خالد هم حدس می زده که رفقایش در چه فکری هستند!

«قالا: فَهُوَ ذاکَ. فَقال خالِد: مَتی أَقْتُلُه؟»؛

ابوبکر و عمر گفتند: خواسته ما نیز همین است. پس خالد گفت: چه زمانی او را بکشم؟

«قالَ أَبُوبَکر: احْضرِ الْمَسْجِدَ وَ قُمْ بِجَنْبِهِ فِی الصَّلاة فَإِذا سَلَّمْتُ فَقُمْ إِلَیْهِ وَاضْرِبْ عُنُقَه»؛

ابوبکر گفت: در مسجد حاضر شو و در کنار علی علیه السلام در نماز بایست. پس وقتی من سلام نماز را دادم، بلند شو و گردن او را بزن!

معلوم می شود امیرالمؤمنین علیه السلام به مسجد می رفته و پشت سر ابوبکر هم نماز می خوانده است؛ حالا یا برای تقیّه بوده، یا برای مصلحت و حفظ وحدت مسلمانان.

«قال: نَعَم»؛ خالد بن ولید گفت: چشم.

«فَسَمِعَتْ أَسْماءُ بِنْتُ عُمَیْس وَ کانَتْ تَحْتَ أَبی بَکر فَقالَتْ لِجارِیَتِها: إِذْهَبی إِلی مَنْزِلِ عَلِیٍّ وَ فاطِمَة علیها السلام وَ اقرَئیهِمَا السَّلام وَ قُولی لِعَلِیّ علیه السلام: إِنَّ المَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنّی لَکَ مِنَ النَّاصِحینَ»؛

این گفتگو را «اسما بنت عمیس» که همسر ابوبکر بود شنید. پس اسماء به کنیز خود گفت: به منزل علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام برو و به هر دو سلام برسان و برای علی علیه السلام (این آیه را بخوان و) بگو: «این جماعت توطئه کشتن شما را تدارک دیده اند، پس از شهر خارج شوید، همانا من خیر و صلاح شما را می خواهم».

«اسماء بنت عمیس» از علاقه مندان به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام بوده است؛ ابتدا جعفر بن ابیطالب علیه السلام برادر حضرت علی علیه السلام با او ازدواج می کند و بعد از شهادت جعفر رضوان اللَّه تعالی علیه همسر ابوبکر می شود، با این حال از علاقه مندان و وفاداران به امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیها السلام می باشد.

این جمله اسماء از قرآن کریم گرفته شده است و اشاره به داستان حضرت موسی علیه السلام دارد که در آن مؤمنی که در دستگاه فرعون بوده، شخصی را نزد حضرت موسی علیه السلام فرستاد تا به او بگوید که قوم و جمعیّت دارند مشورت می کنند و قرار می گذارند که تو را بکشند؛ پس از شهر خارج شو و من خیر تو را می خواهم؛ در اینجا نیز اسماء بنت عمیس، خواست با ذکر این آیه به حضرت علی علیه السلام بفهماند که ابوبکر و عمر، نقشه قتل تو را در سر دارند و بهتر است از مدینه خارج شوی.

«فَجاءَتْ، فَقالَ أَمیرُالمُؤْمِنین علیه السلام: قَولی لَها: إِنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ ما یُریدُونَ»؛

کنیز هم آمد (و پیغام را به حضرت رساند)؛ پس امیرالمؤمنین علیه السلام (در پاسخ او) فرمود: به اسماء بگو: خداوند آنها را به هدفی که دارند نمی رساند و مانع آنها می شود.

حضرت در اینجا با بیان این جمله، به اسماء می فهماند که خداوند توطئه و نقشه آنان را خنثی خواهد کرد و نمی گذارد که آنها به هدفشان برسند.

«ثُمَّ قامَ وَ تَهَیَّأَ لِلصَّلاةِ وَ حَضرَ الْمَسْجِدَ وَ صَلّی خَلْفَ أَبی بَکْر وَ خالِدُ بْنُ الْوَلید یُصَلِّی بِجَنْبِه، وَ مَعَهُ السِّیْف»؛

سپس حضرت برخاستند و آماده نماز شدند و در مسجد حاضر شده و پشت سر ابوبکر نماز خواندند و خالد بن ولید هم در کنار امیرالمؤمنین علیه السلام به نماز ایستاد، در حالی که شمشیری به همراه او بود.

«فَلَمّا جَلَسَ أَبُوبَکْر فِی التَّشَهُّدِ، نَدِمَ عَلی ما قالَ وَ خافَ الْفِتْنَةَ، وَ عَرِفَ شِدَّةَ عَلِیٍّ علیه السلام وَ بَأْسَه»؛

پس وقتی ابوبکر برای تشهّد نماز نشست، از آنچه به خالد گفته بود پشیمان شد و ترسید فتنه شود و شجاعت و تسلیم ناپذیری علی علیه السلام را یادآور شد.

ابوبکر در همان حال تشهّد با خود گفت: الآن ممکن است علی علیه السلام با شجاعت و سرسختی که دارد بر خالد غالب شود، یا اگر خالد هم بتواند موفّق شود، مردم و شیعیان علی علیه السلام تحریک شوند و بالاخره برای حکومت او فتنه درست شود.

«فَلَمْ یَزَل مُتفَکِّراً لایَجْسِر أَنْ یُسَلِّم، حَتّی ظَنَّ النَّاسُ أَنَّهُ قَدْ سَها»؛

و در تشهد نماز همینطور در حال فکر کردن بود و جرأت اینکه سلام نماز را بدهد نداشت تا آنجا که مردم فکر کردند او در نماز به اشتباه افتاده است.

«ثُمَّ الْتَفَتَ إلی خالِدِ، فَقالَ: یا خالِد! لاتَفْعَلَنَّ ما أَمَرْتُک، وَالسَّلامُ عَلََیْکُمْ وَ رَحْمَةُاللَّهِ وَ بَرَکاتُه»؛

بالاخره ابوبکر (در حال نماز!) به خالد التفات کرد و گفت: ای خالد! آنچه را که به تو دستور داده بودم، انجام نده! و سلام نماز را داد.

«فَقالَ أَمیرُالمُؤْمِنینَ علیه السلام: یا خالِد! مَا الَّذی أَمَرَکَ بِه؟»؛

پس امیرالمؤمنین علیه السلام رو به خالد کرد و فرمود: ای خالد! ابوبکر چه چیزی را به تو امر کرده بود؟

«فَقالَ: أَمَرَنی بِضَرْبِ عُنُقِک»؛ خالد گفت: ابوبکر دستور داده بود تا گردن تو را بزنم!

«قالَ علیه السلام: أَوَ کُنْتَ فاعِلاً؟ قالَ: إِی وَاللَّهِ؛ لَوْ لا أَنَّهُ قالَ لی لاتَقْتُلْهُ قَبْلَ التَّسْلیمِ، لَقَتَلْتُکَ!»؛

حضرت فرمود: آیا تو این کار را می کردی؟! خالد گفت: آری به خدا قسم؛ اگر او قبل از سلام نماز نگفته بود که او را نکش، همانا تو را کشته بودم!

«قالَ علیه السلام: فَأَخَذَهُ عَلِیٌّ علیه السلام فَجَلدَ بِهِ الأَرْض فَاجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَیْهِ، فَقالَ عُمَر: یَقْتُلهُ وَ رَبِّ الْکَعْبَةِ»؛

امام صادق علیه السلام (که راوی روایت هستند) می فرماید: پس علی علیه السلام خالد را گرفته و محکم به زمین کوبید. پس مردم همه دور او جمع شدند و عمر (از روی ترس و واهمه) گفت: به خدای کعبه، علی او را می کشد.

«فَقالَ النَّاسُ: یا أَبَاالْحَسَن! اَللَّه اَللَّه بِحَقِّ صاحِبِ الْقَبْر؛ فَخَلّی عَنْهُ»؛

پس مردم خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: ای اباالحسن! خدا را، به حق صاحب این قبر (او را نکش و رها کن؛ و اشاره به قبر پیامبر صلی اللَّه علیه و آله کردند)؛ پس حضرت، دست از خالد برداشت.

«ثُمَّ الْتَفَتَ إلی عُمَر، فَأَخَذَ بَتلابیبِه وَ قالَ: یَابْنَ صَهّاک! وَاللَّهِ لَوْ لا عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّه صلی اللَّه علیه و آله، وَ کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَق، لَعَلِمْتَ أَیُّنا أَضْعَفُ ناصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً؛ وَ دَخَلَ مَنْزِله»؛

سپس حضرت رو به عمر کرده و یقه لباس او را گرفتند. آنگاه حضرت، خطاب به عمر کرده و فرمودند: ای پسر صهّاک! به خدا قسم اگر چنانچه عهدی از جانب رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله وجود نداشت (و دستور نداشتم که ساکت باشم) و دستوری از جانب خدا جلوتر نبود، همانا می دانستی که کدام یک از ما از حیث یار و یاور ضعیف تریم و عدد کدام یک از ما کمتر است؛ آنگاه حضرت به منزل خود رفتند.

حضرت علی علیه السلام می دانستند که همه این بازی ها را عمر درست کرده و اصلاً عمر بود که به ابوبکر پیشنهاد کرد تا خالد را فراخواند و نقشه ترور را طرح کنند؛ لذا گریبان عمر را گرفته و او را مورد عتاب خویش قرار دادند. (31)

 


(31) الاحتجاج مرحوم طبرسی.

خیبر در سال هفتم هجری به دست سپاه اسلام فتح شد، و برای فتح آن جنگ و جهاد واقع شد و بدین وسیله اموال منقول اراضی یهود نصیب مسلمانان شد.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بر طبق قوانین آسمانی اسلام و موازین تقسیم غنائم، اموال منقول را به پنج قسمت تقسیم نمود. چهار قسمت آن را در میان سپاهیان تقسم کرد و یک خمس آن را برای مصارف معینی که در قرآن مجید تعیین شده باقی گذاشت. خدا در قرآن می فرماید:

«وَاعْلَمُوا انَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیءٍ فَاِنَّ لِلَّهِ خمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکینِ وَابْنِ السَّبیلِ» (23)؛

یعنی بدانید که هر چه غنیمت گیرید خمس آن از خدا و پیغمبر و خویشان او و یتیمان و تنگدستان و در راه ماندگان است.

طبق آیه مذکور و احادیث، خمس غنائم اختصاص دارد به شش مصرفی که در آیه ذکر شده و باید در همان ها صرف شود.

رسول خدا خمس غنائم را کنار می گذاشت و زندگی ذوی القربی و یتیمان و تنگدستان و به راه ماندگان بنی هاشم را از آن تأمین می کرد و بقیه را برای مخارج شخصی خودش و کارهای خدایی می گذاشت. در مورد غنائم خیبر نیز خمس آن را برای مصارف مذکور کنار گذاشته بود. مقداری از آن را در بین همسرانش تقسیم نمود مثلاً به عایشه دویست وسق خرما و گندم و جو داد. مقداری از آن را در بین خویشان و ذوی القربی تقسیم نمود مثلاً دویست وسق به فاطمه و یکصد وسق به علی بن ابی طالب علیه السلام عطا فرمود. (24) و زمین آن را به دو قسمت تقسیم نمود، نصفش را برای مخارجی که برای حکومت اسلام پیش آمد می کرد کنار گذاشت، و نصف دیگر را برای تأمین زندگی مسلمانان و سپاهیان اسلام اختصاص داد. مجموع زمین ها را به یهودیان داد که زراعت کنند و هر سال مقداری از درآمدش را به رسول خدا بدهند، درآمد آن را می گرفت و در همان مصارفی که خدا تعیین کرده بود صرف می کرد. (25)

وقتی رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله وفات نمود، ابوبکر مجموع غنائم خیبر را که باقی مانده بود تصرف کرد حتی خمسی را که به خدا و رسول و ذوی القربی و یتیمان و تنگدستان و به راه ماندگان بنی هاشم اختصاص داشت تصرف نمود و بنی هاشم را از خمس محروم گردانید.

حسن بن محمد بن علی بن ابی طالب می گوید: ابوبکر سهم ذوی القربی را به فاطمه و سایر بنی هاشم نداد و آن را در راه های خیر مانند خرید اسلحه و زره صرف کرد.

عروه می گوید: فاطمه علیها السلام نزد ابوبکر رفت و فدک و سهم ذوی القربی را مطالبه نمود. ابوبکر چیزی به وی نداد و آن را جزء مال خدا قرار داد.

به هر حال، موضوع مذکور نیز یکی از موارد نزاع فاطمه زهرا علیها السلام و ابوبکر بوده است که گاهی به عنوان خمس خیبر و گاهی به عنوان سهم ذوی القربی اطلاق شده است.

در این مورد نیز حق با حضرت فاطمه می باشد. زیرا بر طبق نص قرآن شریف خمس غنائم اختصاص دارد به مصارف مذکور در آیه، و باید به دست ذوی القربی و یتیمان و تنگدستان و به راه ماندگان بنی هاشم برسد. این دیگر ارث نبود تا ابوبکر بگوید: من از پیغمبر شنیدم که می فرمود: ما ارث نمی گذاریم. حضرت فاطمه علیها السلام به ابوبکر می فرمود: خدا در قرآن کریم مقرر فرموده که یک سهم از خمس در ذوی القربی به مصرف برسد، تو که مصداق ذوی القربی نیستی چرا حق ما را گرفته ای؟

انس بن مالک می گوید: فاطمه نزد ابوبکر رفت و فرمود: خودت می دانی که به ما اهل بیت ستم نمودی و ما را از صدقات رسول خدا و سهم غنائم که در قرآن کریم برای ذوی القربی تعیین شده محروم ساختی. خدا در قرآن می فرماید:

«واَعْلَموا اَنَّما غَنِمْتُم مِنْ شَیءٍ فَاِنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلْرَّسُولِ وَ لَذِی الْقُربی»؛

ابوبکر در جواب گفت: پدر و مادرم به فدای تو و پدرت ای دختر رسول خدا! من پیرو کتاب خدا و حق رسول اکرم و حق قرابت هستم کتابی را که شما می خوانید من نیز خوانده ام لیکن به نظرم نیامده که یک سهم از خمس را به شما بدهم.

فاطمه فرمود: این سهم از خمس مال تو و خویشان تو است؟ گفت: نه، بلکه مقداری از آن را به شما می دهم و بقیه را در مصالح مسلمین به مصرف می رسانم. فاطمه فرمود: این حکم خدا نیست. گفت: حکم خدا همین است. (26)

یک تذکر

اموالی که در تصرف رسول خدا بود دو نوع بود:

نوع اول: اموالی که به عموم ملت تعلق داشت و از اموال عمومی و بیت المال مسلمین محسوب می شد. رسول خدا به اعتبار اینکه حاکم مسلمانان بود در این گونه اموال تصرف می نمود و در مصارف عامه صرف می کرد. در جای خود به اثبات رسیده که اینگونه اموال به مقام و منصب حکومت شرعی تعلق دارد و قانون توارث در آنها جاری نیست بلکه بعد از مرگ حاکم شرع به جانشینش منتقل خواهد شد.

حضرت زهرا علیها السلام هم اینگونه اموال را به عنوان ارث مطالبه نمی کرد و اگر گاهی بدانها اشاره نموده بدین جهت است که حکومت ابوبکر را به رسمیت نمی شناخت و شوهرش را زمامدار شرعی می دانست در واقع از حق شوهرش دفاع می کرد و حدیث ابوبکر بر فرض این که صحت داشت ناظر به این قبیل اموال بود نه مطلق اموال.

نوع دوم: اموال شخصی رسول خدا: پیغمبر اکرم به اعتبار اینکه فردی از افراد مردم بود حق مالکیت داشت. اموالی که از راه کسب و کار و هر طریق مشروع دیگر در دستش واقع می شد ملک شخصی آن جناب می شد و کلیه احکام ملک حتی قانون توارث بر آن مرتب می شد. رسول خدا بدون تردید از اینگونه اموال داشته است. بعضی از آنها از راه سهمی که آن حضرت در غنائم داشت نصیبش می شد. در اینگونه اموال حکم رسول خدا با سایر مسلمین یکسان بود و کلیه احکام حتی قانون توارث بر آنها مترتب می شد، در این قبیل اموال بود که زهرا علیها السلام مطالبه ارث می کرد.

ابن ابی الحدید می نویسد: فاطمه کسی را نزد ابوبکر فرستاد و پیغام داد: آیا تو وارث رسول خدا هستی یا اهلش؟ پاسخ داد: اهلش. فرمود: پس سهم رسول خدا چه شد؟

در این قبیل اموال، رسول خدا با ابوبکر فرقی نداشت. ابوبکر با اینکه خودش را خلیفه پیغمبر می دانست در اموال شخصی خودش تصرف می کرد و آنها را بعد از خودش ملک وارثانش می دانست. باید اموال شخصی رسول خدا را نیز ملک وارثانش بداند. به همین جهت حضرت فاطمه به ابوبکر می فرمود: آیا دختران تو از تو ارث می برند ولی دختران رسول خدا نباید از پدرشان ارث ببرند؟ ابوبکر پاسخ داد: آری چنین است. (27)

ابن ابی الحدید دانشمند بزرگ و محقق اهل سنت که عشق علی علیه السلام و تعصب شدید به خلفا دارد و خلاف آنان را معمولاً توجیه می کند، در این زمینه پس از ده ها صفحه تحقیق و بررسی سرانجام اظهار می دارد:

«این حدیث منسوب به پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله، از طریق دیگران نقل نشده و فقط جناب ابوبکر آن را اظهار کرده است.» (28)

و سپس در جای دیگر پس از نقل مباحثه علمای برجسته شیعه و سنی، قول شیعه را تأیید کرده و حدیث مجعول را تنها به ابوبکر نسبت می دهد.

«قلت: صدق المرتضی رحمة اللَّه فیما قال: اما عقیب وفات النبی صلی اللَّه علیه و آله و مطالبة فاطمة علیها السلام بالارث، فلم یرو الخبر الا ابوبکر وحده»

و خود زهرا علیها السلام چون این سخن ناموزون و مجعول ابوبکر را شنید پرسید:

ابوبکر! بگو ببینم که وارث پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله تو هستی یا اهل و عیال او؟

ابوبکر گفت: بلکه عیال و خانواده او.

زهرا علیها السلام فرمود: بنابراین سهم پیامبر صلی اللَّه علیه و آله و اهل بیت او چه شد؟

باز ابن ابی الحدید از این محاجه نتیجه مطلوب گرفته، می گوید:

«فی هذا الحدیث عجب، لانها قالت له: انت ورثت رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و آله أم أهله؟ قال: بل اهله. و هذا تصریح بانه صلی اللَّه علیه و آله موروث یرثه أهله» (29) ؛

این حدیث بسیار عجیب است زیرا؛ فاطمه علیها السلام فرموده: تو از پیامبر صلی اللَّه علیه و آله ارث می بری یا ما خانواده اش؟! و ابوبکر گفته: بلکه شما خانواده اش. این اعترافی است که پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله ارث می گذارد و خانواده اش از او ارث می برند. (30)

 


(23) سوره: انفال آیه 41.

(24) سیره ابن هشام، ج 3، ص 365 و 371.

(25) فتوح البلدان ص 36 ـ 42.

(26) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 230.

(27) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 219.

(28) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 221. «هذا حدیث غریب. لان المشهور انه لم یرو حدیث انتفاء الارث الا ابوبکر وحده».

(29) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 219.

(30) این مطالب از کتابهای: شرح ابن ابی الحدید، ج 16، ص 209 ؛ احتجاج طبرسی، ج 1، ص 131 استفاده شده است.

زمین های یهود بنی نضیر بخشی از املاک خالصه رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بود. زیرا بدون جنگ و لشگرکشی فتح شده بود. در اینگونه اموال پیغمبر اکرم اختیار تام داشت به هر مصرفی که صلاح بداند صرف کند. رسول خدا اموال منقول آن را در بین مهاجران تقسیم نمود. قسمتی از آن زمین ها را به خودش اختصاص داد و به حضرت علی علیه السلام دستور داد آنها را تصرف کند. بعداً همین ها را وقف نمود و جزء صدقات قرار داد. در زمان حیات، تولیت آنها با خودش بود و بعد از وفات، تولیت بر عهده حضرت علی و فاطمه علیهماالسلام و فرزندانشان افتاد. (20)

یکی از علمای یهود بنی نضیر به نام «مخیرق» مسلمان شد و اموالش را به رسول خدا بخشید. از جمله هفت مزرعه و بستان داشت به نامهای: میثب، صافیه، دلال، حسنی، برقه، اعوف، مشربه ام ابراهیم، همه را به رسول خدا بخشید حضرت هم آنها را وقف نمود. (21)

بزنطی می گوید: راجع به مزارع هفتگانه فاطمه علیها السلام از حضرت رضا علیه السلام سئوال کردم فرمود: موقوفات رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله بود که به حضرت زهرا رسید. پیغمبر اکرم به مقدار احتیاجات خویش از محصول آنها برداشت می نمود. وقتی وفات کرد عباس درباره آنها با حضرت فاطمه منازعه نمود. پس علی بن ابی طالب علیه السلام و دیگران شهادت دادند که آن املاک موقوفه است. مزارع مزبور عبارتند از: دلال، اعوف، حسنی، صافیه، مشربه ام ابراهیم، میثب، برقه.

حلبی و محمد بن مسلّم روایت کرده اند که از حضرت صادق علیه السلام راجع به صدقات رسول خدا و فاطمه سئوال کردیم، فرمود: مال بنی هاشم و بنی المطلب است.

ابومریم می گوید: از حضرت صادق علیه السلام راجع به صدقات رسول خدا و حضرت علی علیهماالسلام سئوال کردم فرمود: برای ما حلال است. صدقات فاطمه مال بنی هاشم و بنی المطلب است.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله املاک مذکور را که در اطراف مدینه بود وقف نمود و تولیت آنها با حضرت فاطمه و حضرت علی علیهماالسلام بود. املاک مزبور یکی از موارد نزاع زهرا با ابوبکر بود.

ظاهراً حضرت فاطمه در این مورد پیروز شد و صدقات مدینه را تحویل گرفت، به قرینه این که در هنگام وفات درباره آنها وصیت کرد و تولیت آنها را به علی بن ابی طالب علیه السلام و فرزندانش واگذار نمود. لیکن مجلسی علیه الرحمه نقل می کند که ابوبکر اصلاً چیزی به فاطمه نداد. اما وقتی عمر به خلافت رسید صدقات مدینه را به علی بن ابی طالب و عباس واگذار کرد. ولی خیبر و فدک را نداد و گفت: اینها صدقات رسول خداست برای حقوق لازم و پیش آمدها.

صدقات مدینه در دست حضرت علی بود و عباس در این مورد با آن جناب مرافعه کرد لیکن علی پیروز شد. بعد از او در دست امام حسن و بعد از او در دست امام حسین بود. بعد از او در دست عبداللَّه بن حسن بود تا اینکه بنی عباس به خلافت رسیدند و آن صدقات را از بنی هاشم گرفتند. (22)

 


(20) بحار الانوار، ج 20، ص 173؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 197.

(21) فتوح البلدان، ص 31؛ سیره ابن هشام، ج 2، ص 165.

(22) بحارالانوار، ج 22، ص 296ـ300.

روزی حضرت فاطمه علیها السلام نزد ابوبکر رفت و راجع به میراث پدر وارد بحث و احتجاج شد. فرمود: ای ابوبکر! چرا ارث پدرم را نمی دهی؟ پاسخ داد پیمبران ارث نمی گذارند.

فرمود: مگر خدا در قرآن نمی فرماید:

«وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ»؛ (16)

مگر سلیمان از داود ارث نبرد؟

ابوبکر در غضب شد و گفت: به تو گفتم: پیغمبر ارث نمی گذارد.

فرمود: مگر زکریای پیغمبر به خدا نگفت:

«فَهَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ وَلیّاً یَرِثُنی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ»؛ (17)

ابوبکر باز هم پاسخ داد: گفتم پیغمبران ارث نمی گذارند.

فرمود: مگر خدا در قرآن نمی فرماید:

«یُوصیکُمُ اللَّه فی اَوْلادِکُم لِلذَّکِر مِثلُ حَظِّ الْاُنْثیَیَنِ»؛ (18)

ای ابابکر! مگر من از اولاد رسول خدا نیستم؟

باز ابوبکر که در مقابل منطق استوار زهرا قرار گرفته بود چاره ای ندید جز این که سخن سابقش را تکرار کند و بگوید: به تو گفتم: پیغمبر ارث نمی گذارد.

ابوبکر برای تصحیح عمل غیر مشروعش حدیثی نقل کرد که رسول خدا فرمود: ما پیمبران ارث نمی گذاریم. عایشه و حفصه هم گفتار ابوبکر را تأیید کردند. (19)

چنانکه ملاحظه می فرمایید، در این مباحثه هم، زهرا علیها السلام پیروز شد و به وسیله برهان و استدلال، برای ابوبکر اثبات کرد که حدیثی که تو مدعی آن هستی بر خلاف نصوص قرآن است و هر حدیثی که بر خلاف نص صریح قرآن باشد معتبر نیست. ابوبکر محکوم شد. چاره ای نیست جز این که در پاسخ استدلال فاطمه علیها السلام همان حرف سابق را تکرار کند.

 


(16) سوره نمل: آیه 16.

(17) سوره مریم: آیه 4.

(18) سوره نساء: آیه 11.

(19) کشف الغمه، ج 2، ص 104.

اقرار و اعتراف به درستی ادعای فاطمه زهرا علیها السلام در مورد مالکیت فدک موضوعی است که حتی دانشمندان منصفی از اهل سنت نیز آن را صحیح دانسته اند و اعتراف به درستی سخنان پیامبر صلی الله علیه وآله کرده اند. ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه می نویسد: من از استادم علی بن عیسی فارقی معلم مدرسه غربیه در بغداد پرسیدم: آیا فاطمه علیها السلام در ادعای مالکیت فدک صادق بود؟ جواب داد: آری. گفتم پس چرا خلیفه اول فدک را به او نداد، در حالی که فاطمه علیها السلام در ادعای خود راستگو بود. او خنده ای بر لب آورده و سپس با کلام لطیف و زیبا و طنزگو در حالی که کمتر عادت به شوخی داشت چنین گفت: اگر ابوبکر آن روز فدک را به مجرد ادعای فاطمه علیها السلام به او می داد، فردا به سراغش می آمد و ادعای خلافت برای همسرش می کرد و وی را از مقامش کنار می زد و او هیچ گونه عذر و دفاعی از خود نداشت، زیرا با دادن فدک پذیرفته بود که فاطمه هر چه را ادعا کند راست می گوید و نیازی به دلیل و شاهد ندارد، سپس ابن ابی الحدید اضافه می کند: این یک حقیقت است، گرچه استادم آن را به عنوان مزاح مطرح کرد. (15)

 


(15) حقایق پنهان، ص 146 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 16، ص 284.

مطالب مربوط به جواب غاصبین فدک در بخش های گذشته ذکر شد. گذشته از اینها دوگانگی های واضحی در سخنان و عمل آنان به چشم می خورد که دانستن آن برای مدافعان فدک لازم است:

چند گونه گی در حدیث جعلی. حدیث «النبی لایورث» که به عنوان پشتوانه غصب فدک جعل شده بود در گفته های غاصبین به صورت های مختلف نقل شده است. گاهی به دو کلمه اکتفا شده و گاهی پسوند مفصلی به آن اضافه شده، و گاهی قالب کلام دیگر گونه است. باید هم چنین باشد چرا که وقتی اصل مطلب جعلی شد اضافه و کم کردن بر آن جز زیاده بر جعل چیزی دیگر نخواهد بود.

گاهی می گفتند: «پیامبران ارث نمی گذارند». گاهی اضافه می کردند که: «پیامبران علم و حکمت و نبوت را به ارث می گذارند». گاهی اضافه دیگری هم به میان می آمد که: «آنچه از او باقی بماند صدقه است»، و گاهی سخن اول را فراموش می کردند و به نفع خود آن را تغییر می دادند که: «هر چه از او بماند در اختیار ولی امر است که هر گونه می خواهد به مصرف برساند»! (11)

همچنین در شکل نقل گاهی ابوبکر آن را ادعا می کرد که از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیده است و گاهی به عایشه نسبت می داد که او شنیده است. گاهی عمر شاهد ابوبکر بود و گاهی عایشه و حفصه را شاهد می آورد. به هرحال این تناقضات به خاطر این بود که اصل مطلب کذب محض بود و برای منافع خاصی که در نظر داشتند جعل شده بود، و به اقتضای منافع به آن زیاد و کم می کردند.

ابوبکر سخن جابر را درباره اموال بحرین بدون شاهد قبول کرد ولی سخن فاطمه علیها السلام را درباره فدک قبول نکرد و شاهدان او را هم نپذیرفت! حضرت زهرا علیها السلام در سخنانش صریحاً به این مسئله اشاره کرد و آنان را زیر سؤال برد. (12)

ابوبکر که در مقابل کلام فاطمه علیها السلام تسلیم شد و نوشته ای مبنی بر بازگرداندن فدک نوشت و به آن حضرت داد، در واقع حدیث جعلی خود را نقض کرد و آنگاه که عمر نوشته ابوبکر را محو و پاره کرد نقضی بر نقض اول انجام داد. (13)

خانه پیامبر صلی الله علیه و آله را ارث پیامبر حساب کردند و به عایشه که همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود دادند تا بعدها ابوبکر و عمر در آنجا دفن شوند، و در همین حال ارث را از فاطمه علیها السلام دختر پیامبر صلی الله علیه و آله ممنوع دانستند.

عایشه و حفصه که در حدیث «النبی لا یورث» شاهد ابوبکر بودند، در زمان عثمان برای طلب ارث پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او آمدند! عثمان که خود از طرفداران غصب فدک و در متن ماجرا بود خطاب به عایشه که برای طلب ارث پیامبر صلی الله علیه و آله نزد او آمده بود گفت: «آیا تو نبودی که با مالک بن اوس نصری شهادت دادید که «پیامبر ارث نمی گذارد» و حق فاطمه را مانع شدید؟ چگونه امروز از من میراث پیامبر را می خواهید»؟! (14)

 


(11) بحار الانوار، ج 29، ص 190.

(12) بحار الانوار، ج 29، ص 194.

(13) الغدیر، ج 7، ص 194.

(14) بحار الانوار، ج 31، ص 483، ح 7؛ کتاب سلیم، ج 2، ص 694.

در قسمت های گذشته این بخش معلوم شد که حضرت زهرا علیها السلام به دستور امیرالمؤمنین علیه السلام برای مطالبه فدک نزد ابوبکر رفتند و در واقع همه این اقدامات از سوی امیرالمؤمنین علیه السلام بود. گذشته از اقداماتی که به دستور حضرت توسط فاطمه زهرا علیها السلام صورت می گرفت، خود امیرالمؤمنین علیه السلام نیز شخصاً دو اقدام مهم انجام دادند: یکی اینکه شخصاً در حضور مردم ابوبکر را به محاکمه کشیدند، و دوم آنکه نامه ای در این باره به ابوبکر نوشتند.

امیرالمؤمنین علیه السلام به مسجد آمد و در حضور مهاجرین و انصار که در اطراف ابوبکر نشسته بودند خطاب به ابوبکر فرمود: ای ابوبکر! چرا آنچه پیامبر صلی الله علیه و آله برای فاطمه قرار داده بود از او منع نمودی، در حالی که نماینده او از چند سال قبل در آن است؟

ابوبکر گفت: این غنیمت مسلمین است. اگر شاهدان عادلی بیاورد به او می دهیم وگرنه در آن حقی ندارد.

حضرت فرمود: ای ابوبکر! درباره ما حکمی می نمایی برخلاف آنچه درباره مسلمانان حکم می نمایی؟ گفت: نه! فرمود: اگر در دست مسلمانان چیزی باشد و من درباره آن ادعایی نمایم از کدام شاهد می طلبی؟ ابوبکر گفت: از تو شاهد می خواهم. فرمود: اگر در دست من چیزی باشد و مسلمین درباره آن ادعایی کنند از من شاهد می خواهی؟! چرا از فاطمه شاهد می خواهی در حالی که فدک در دست اوست و در زمان حیات پیامبر و بعد از آن مالک آن بوده است؟ چرا از مسلمین شاهد نمی خواهی؟!

ابوبکر ساکت شد، ولی عمر گفت: این غنیمت مسلمین است و ما با کلام تو نمی توانیم مقابله کنیم! اگر شاهدان عادلی آوردی و گرنه این غنیمت مسلمین است و تو و فاطمه در آن حقی ندارید!!

امیرالمؤمنین علیه السلام به ابوبکر فرمود: ای ابوبکر! قرآن را قبول داری؟ گفت: آری. فرمود: درباره این آیه به من خبر ده که می فرماید:

«اِنَّما یُریدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً» (9)

آیا این آیه درباره ما نازل شده یا درباره غیر ما؟ گفت: درباره شما. فرمود: اگر دو نفر از مسلمانان علیه فاطمه علیها السلام به نسبت زشتی شهادت دهند چه می کنی؟ ابوبکر گفت: بر او حد جاری می کنم همانطور که بر زنان مسلمین جاری می کنم.

فرمود: در این صورت نزد خداوند از کافرین خواهی بود. گفت: چرا؟ فرمود: برای آنکه تو شهادت خداوند را بر طهارت او رد کرده ای و شهادت مردم را علیه او قبول کرده ای. خداوند عزوجل به پاکی فاطمه گواهی داده است. اگر تو شهادت خداوند را رد کنی و شهادت دیگری را بپذیری نزد خداوند از کافرین هستی. همچنین حکم خدا و رسول را رد کرده ای که فدک را برای فاطمه قرار دادند و او در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله آن را تصرف کرد. تو سخن خدا و رسول را رد کردی و گفته یک عرب بیابانی که بر پای خود بول می کرد پذیرفتی و فدک را از او گرفتی و گمان کردی که غنیمت مسلمین است. همانطور که سخنِ دیگرِ پیامبر را رد کردی که فرمود: «ادعا کننده باید شاهد بیاورد و برای مدعی علیه قسم کافی است». تو از مدعی علیه شاهد می خواهی!

در اینجا مردم به خشم آمدند و متوجه ظلم ابوبکر و عمر شدند و به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: به خدا قسم علی راست می گوید. امیرالمؤمنین علیه السلام هم به خانه بازگشت. (10)

 


(9) سوره احزاب: آیه 33.

(10) بحار الانوار، ج 29، ص 189ـ190.

امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت زهرا علیها السلام فرمود: نزد ابوبکر برو در حالی که تنها باشد، چرا که از عمر زودتر منفعل می شود. نزد او برو و چنین بگو: ادعای مقام پدرم و خلافت او را کرده ای و جای او نشسته ای؟ اگر فدک ملک تو هم بود و من از تو می خواستم که آن را به من ببخشی بر تو واجب بود آن را به من بدهی.

حضرت زهرا علیها السلام نزد ابوبکر آمد و این مطالب را به او فرمود.

ابوبکر گفت: «راست می گویی». سپس ورقه ای خواست و بر آن نوشته ای مبنی بر بازگرداندن فدک نوشت.

حضرت زهرا علیها السلام نوشته را برداشت و از نزد ابوبکر بیرون آمد.

عمر به آن حضرت رسید و گفت: ای دختر محمد! این نوشته ای که همراه توست چیست؟

فرمود: از نزد ابوبکر می آیم، به او خبر دادم که رسول خدا فدک را به من اعطا فرمود و علی علیه السلام و ام ایمن بر حقانیت من گواهی می دهند. بنابراین ابوبکر تسلیم شد و نامه ای (جهت بازگرداندن فدک) برای من نوشت.

عمر قدم پیش گذاشت و گفت: آن را به من بده.

ولی حضرت ابا کرد و آن را نداد.

اینجا عمر برای گرفتن کاغذ جسارتی عظیم به حضرت زهرا علیها السلام نمود که زبان از گفتن آن شرمنده است.

عمر با شدت نامه ابوبکر را گرفت و با آب دهان نوشته آن را محو کرد و سیلی به صورت زهرا علیها السلام نواخت و نامه را پاره کرد. (8)

 


(8) بحار الانوار، ج 29، ص 192؛ عیون الاخبار، ص 233؛ اختصاص، ص 178؛ الغدیر، ج 7، ص 194.

سپس امیرالمؤمنین علیه السلام به حضرت زهرا علیها السلام فرمود: بازگرد تا خداوند بین ما حکم کند و هم او بهترین حکم کنندگان است.

حضرت زهرا علیها السلام به حال غضب برخاست و فرمود: خدایا! این دو به حق دختر پیامبرت ظلم کردند. خدایا! به شدت اینان را مأخوذ فرما.

سپس حضرت زهرا علیها السلام محزون و گریان از نزد آنان بیرون آمد.




خـــانه | درباره مــــا | سرآغاز | لـــوگوهای ما | تمـــاس با من

خواهشمندیم در صورت داشتن وب سایت یا وبلاگ به وب سایت "بهشت ارغوان" قربة الی الله لینک دهید.

کپی کردن از مطالب بهشت ارغوان آزاد است. ان شاء الله لبخند حضرت زهرا نصیب همگیمون

مـــــــــــادر خیلی دوستت دارم